تبليغاتX
وبلاگ هادی آفریده
وبلاگ هادی آفریده
فیلم کوتاه ومستند
هادي آفريده در روز آنلاین : سينما سر سفره هفت سين‎‎

یادداشت نوروزی هادی آفریده و دیگران را به صورت کامل در روز آنلاین  ببینید

به من گفتند درباره‌ي آمدن بهار و عيد نوروز ايراني چند خطي بنويس، چند بار چند خطي نوشتم اما بعد آن را پاره ‏کردم. چندين بار هم وقتي نوشته‌هايم را پاک‌نويس کردم و خواستم آن را تايپ کنم نظرم عوض شد و باز هم هر چه ‏نوشته بودم پاره کردم. اما الآن تصميم گرفتم پشت ميز کامپيوتر بنشينم و هرچه آمد خوش آيد را بنويسم و خيالم را ‏راحت کنم. و خيلي خودماني اول بگويم: نوروزتان مبارک. اميدوارم سال خوبي را آغاز کنيم و همه چيزهاي خوبي ‏راکه نداريم تلاش کنيم تا در سال جديد به دست بياوريم! دوم اينکه سر سفره هفت‌سين به سين سينما فکر کنيم و براي ‏سينماي ايران هم آرزو کنيم که به معني واقعي ملي شود، منظورم از ملي "ايراني" شود و مثل سفره هفت‌سين رنگي ‏شود و بعد وقتي رنگي و جهاني شد، هم اقتصادش و هم دست‌اندرکارانش پولدار شوند! سوم اينکه آرزو مي‌کنم در سال ‏جديد مستندسازان و فيلمسازان فيلم کوتاه تلاش بيشتري براي ثبت زندگي و خاطره‌ي بصري واجتماعي دوران ‏معاصرمان کنند و تلاش کنند که در ثبت فرهنگ عاميانه مردم ايران قدم‌هاي گسترده‌اي بردارند. صادق هدايت در ‏اين‌باره مي‌گويد: «ايران کشوري سرشار از منابع گوناگون ادبي کهن، مذاهب، هنرها و فرهنگ غني عاميانه مردمي ‏است، که با جرأت مي‌توانم اعلام کنم در هيچ کشوري اين تنوع قومي و فرهنگي در يک جا گرد هم نيامده‌است» راستش ‏فکر مي‌کنم يادداشت نوروزي بهانه‌ي خوبي است که در ادامه کمي بيشتر از همين فرهنگ عاميانه‌ي ايراني مان گفته ‏شود؛ شايد عده‌اي فکر مي‌کنند پرداختن به موضوعات کهن، اقتباس کردن از ادبيات مکتوب و شفاهي و يا پرداختن به ‏مسائل فرهنگ عاميانه مردمي و‏‎ ‎ميراث مردمي براي مخاطب امروز يا نسل جديد جذابيتي نداشته‌باشد و مورداستقبال ‏قرار نگيرد؟! و... اما فکر مي‌کنم پرداختن به موضوعات فرهنگي و مردمي مي‌تواند ما را با ريشه‌هاي تاريخي‌مان ‏پيوند زده و آشنا کند و مخاطبان داخلي با آن ارتباط روحي و حسي برقرار مي‌کنند، نسل‌هاي گذشته خاطرات‌شان را با ‏ديدن رويدادهاي فرهنگي هنري، ملي دوباره زنده مي‌کنند، نسل جوان و جوان‌تر با گذشته‌ي خود و ريشه‌هاي فرهنگي، ‏تاريخي خود و کشورشان آشنا مي‌شوند و... مخاطبان خارجي حالا چه روشنفکران باشند يا چه عوام باتمدن با فرهنگ و ‏خُرده فرهنگ‌هاي مردمي، رويدادهاي ملي ومذهبي، اعتقادات مردمي، نوع زندگي، آداب و رسوم و هنرهاي ملت ما ‏آشنا مي‌شوند و دراينجا سينما خارج از توليد محصولي براي سرگرمي و يا خلق اثري هنري به صادرات فرهنگ و ‏هنر، تمدن و باورهاي مردمي يک کشور به ديگر ملت‌ها پرداخته و در راه ثبت فرهنگ عاميانه‌ي مردمي نيز گام ‏برداشته‌است. اما نداشتن اطلاعات کافي در راه توليد اينگونه فيلم‌ها مي‌تواند بسيار خطرناک باشد و يک اشتباه کوچک ‏در توليد فيلم‌هايي که قرار است به ثبت مسائل فرهنگي و ملي ما بپردازد در تاريخ تصويري يک ملت ناخواسته ثبت ‏مي‌شود و يادگارهاي ناقصي از آن موضوعات به آرشيوها و نسل‌هاي آينده سپرده مي‌شود. مثلاً ترانه‌هاي مردمي را ‏خوب گوش دهيد؛ درآن ترانه ما مي‌توانيم با تاريخ و تمدن يک ناحيه آشنا شويم. خيلي وقت‌ها پشت اين آوازها و ‏ترانه‌هاي کوچه و بازاري مردمي، داستان‌هاي کوچک و بزرگي اتفاق افتاده که جنبه دراماتيک قوي دارند و مي‌توانند ‏ملات خوبي براي نويسنده يا فيلمساز باشد، اين ترانه‌هاي عاميانه را بايد هنر و نبوغ ساده‌ترين طبقات مردمي دانست که ‏سينه به سينه در طول شايد هزاران سال حفظ شده‌است. سراغ گرفتن و يافتن قديمي‌ترها يا ريش‌سپيدان محلات را ‏فراموش نکنيد. آنان زنان و مردان گم‌نامي هستند که من نام کتابخانه‌هاي سيار را بر آن‌ها گذاشته‌ام. بايد از اطلاعات ‏فراوانشان درباره شناخت از موضوعاتي که در کتابخانه‌ها و آرشيوها ثبت نشده استفاده کرد و شايد خود آن افراد بعداً ‏بخش مهمي از همان سوژه‌ي فيلم شما باشند! همه اين تلاش‌ها خارج از توليد فيلمي جذاب که اگر فيلمساز بتواند ‏جذابيت‌هاي مختلف فرهنگ عاميانه مردمي را به شکلي دراماتيک و با جاذبه‌هاي بصري به تصوير بکشد گامي بزرگ ‏براي حفظ داشته‌هاي فرهنگي‌مان و آغازي است که فرهنگ و تمدن غني و باورهاي مردمي را گردگيري کنيم و با ‏زباني نو به نسل‌هاي آينده نشان دهيم. تلاش امروز ما در اين راه تنها کاري است که مي‌توانيم براي پر کردن آرشيوهاي ‏پر از خالي‌مان انجام دهيم. اگر در طول سال اين 3000 فيلم کوتاه و مستند ايراني هر کدام فقط يک فيلم 5 دقيقه‌اي از ‏فرهنگ عاميانه و ميراث معنوي‌مان راکه در حال فراموشي است ثبت کنند، سالي چندين هزار دقيقه فيلم ايراني از ‏جاي‌جاي شناخته شده و ناشناخته شده‌ي ايران خواهيم داشت که جهانيان را مبهوت فرهنگ و تمدن‌مان خواهدکرد. لازم ‏نيست منتظر از راه رسيدن بودجه‌هاي دولتي بمانيم و يا در روزنامه‌ها به دنبال فراخوان جشنواره‌هاي موضوعي ‏تک‌دوره‌اي بگرديم... وقت تنگ است. به قديمي‌ترها و ريش‌سپيداني فکر کنيد که آخرين دقيقه‌هاي زندگي‌شان را دارند ‏سپري مي‌کنند، اينجاست که بايد از دوربين‌هاي ديجيتال مان کمک بگيريم و بگويم 3 ـ 2 ـ 1 حرکت...‏ راستي لطفاً ثبت و ضبط نوروز ايراني را هم فراموش نکنيد. حتي مي‌توانيد از دوربين‌هاي موبايل‌تان هم کمک ‏بگيريد...!!!‏

|+| نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 1:33 قبل از ظهر  توسط هادي آفريده   | 

بهرام بيضايي و گله از قطع درختان در آستانه‌ي بهار: شما را به خدا نمي‌شود جلوي كويرسازي را گرفت؟

بهرام بيضايي در «نوروزنامه‌» خود براي بهار 88 دوباره نسبت به قطع درختان و خشكاندن آنها گلايه كرد. اين كارگردان سينما و تئاتر ايران در نوروزنامه‌ كه اختصاصا در اختيار بخش سينمايي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) قرار داده است، آورده: «نه از بُريدن درخت هزارساله مي‌گويم، نه از بُريدن درخت‌هاي چهارصدساله، نه از بُريدن دوازده هزار درخت يك‌شبه؛ هشت‌سال است در گوشه‌اي از تهران (چون نمونه‌اي از همه‌ي آن) شاهد خشكاندن عمدي درخت‌ها هستم. انگار نه انگار روز درختكاري داريم و شعارهاي حفظ فضاي سبز به تيرچراغ برق آويزان مي‌كنيم! در تعريض بخش جنوبي آجودانيه (با نام رسمي سباري) باغي را بريدند و درخت‌هايش را كه مي‌توانست وسط دوخط خيابان بيفتد با جرثقيل از زمين بيرون كشيدند و در جواب من مرد تنومندي با پاسخي از پيش آماده گفت جابه‌جا مي‌كنيم! و مرد بي‌اعتناي ديگري، در جواب اين‌كه چرا به جاي بازگذاشتن فضاي حياتي گرد درخت‌ها آن‌ها را تا كمر آسفالت مي‌كنيد تا بخشكند، گفت از كارفرما بپرس! از كارفرما كه پس از كمك به خشكاندن درخت‌هاي سربه‌ آسمان، كوچه‌ي ما را به سود بساز بفروش كارگاه سنگبري كرده بود پرسيدم با مجوز كدام وجدان آسايش روان پير و جوان ما را به سرسام اره برقي‌ها و سنگبرها داده‌ايد، گوشي را قطع كرد! – هرسال در آستانه‌ي نوروز، آغاز فصل سرسبزي، چهارباغ آجودانيه، به حكم بهار، سبزي آغاز كرده بود، و با گل‌هاي رنگارنگ دل‌انگيزش در چشم ما مردم قانع، به بهشتي مي‌ماند! در اين نوروز، به بركت جدول‌سازي، درخت‌هاي دوسوي خيابان به سود بساز بفروش خشكيده و به فرمان كارفرمايي كه گوشي را براي هميشه قطع كرده است، گياهان باغچه‌هاي سراسري دوسوي خيابان بلند آجودانيه را كنده‌اند و دارند آن‌ها را شتابان آجرفروش مي‌كنند. عشق به برهوت تا چه حد؟ انگارنه‌انگار كه ما همگي تا دو نسل پيش رعيت و رعيت‌زاده بوده‌ايم و آب و درخت را حرمتي بود! از سر كارگري پرسيدم چرا؟ گفت آب كه مي‌دادند آسفالت را مي‌پوساند! گفتم گناه اين‌كه بد اسفالت مي‌كنيد و بد آب مي‌دهيد با درخت‌هاست؟ مگر ميدان بي‌درخت آن پايين را كه يك وجب سالم ندارد كسي آب داده است؟ گفت از كارفرما بپرس! كارفرما كجاست تا بپرسم چرا نمك شيميايي پاي درخت‌ها مي‌ريزيد تا به اسم اين كه ريشه‌اش سوخته آن‌ها را ريشه‌كن كنيد؟ و از كي مجوز نابودكردن درخت‌ها را به مزايده گذاشته‌ايد؟ كارفرماي گرامي، امسال به بركت نهضت درخت‌زدايي شما، خيابان آجودانيه سترون است. بر شما مبارك! آيا اين در اجراي شعار بيا تا گل برافشانيم است كه اين روزها خيابان‌ها را پوشانده؟ و شهرمداران بزرگوار، شما را به خدا نمي‌شود جلوي كويرسازي را گرفت؟»

|+| نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط هادي آفريده   | 

نقل گردآفرید ( هادی آفریده ) در هفتمین جشنواره زنان اپسالا

درهفتمين جشنواره مستند‌هاي ايراني اپسالا آثاري از مهوش شيخ‌الاسلامي، محمد شيرواني، هادي آفريده، لاله برزگر، مریم حق پناه ، مینا کشاورز ، ماجد نيسي و ... به اكران در مي‌آيد. به گزارش پایگاه خبری فیلم کوتاه - فارس - انجمن مستندسازان سینمای ایران - ایونا  - یسکانیوز - آفتاب هفتمين جشنواره زنان اپسلا در 7 و 8 مارس 2009 در شهر اپسالا كشور سوئد برگزار مي‌شود. در اين جشنواره دو روزه، فيلم‌هاي زنان مستند‌ساز و آثاري با محوريت موضوع زنان كه توسط فيلمسازان مرد ساخته شده به نمايش گذاشته مي‌شود. بنا بر اين گزارش، مستند‌هاي كه در اين دوره جشنواره به اكران گذاشته مي‌شود، عبارتند از بمب‌هاي پرتقالي(ماجد نيسي)، پرشنگ (مهوش شيخ‌الاسلامي)، نقل گردآفريد(هادی آفریده)، هفت زن نابيناي فيلمساز (محمد شيرواني)، بخاراي من (لاله برزگر)، اين گوي و اين ميدان (مريم حق‌پناه)، ملايه (ماجد نيسي)، به كجا تعلق دارم؟ (مهوش شيخ‌الاسلامي)، دختران (محمد‌علي حيدري)، در انتهاي يك روز كامل (مينا كشاورز و كامران حيدري) به نمايش گذاشته مي‌شوند. برنامه افتتاحيه در روز 7 مارس توسط ارين دال، مسئول سازمان زنان در راه صلح و ياسمن تورنگ دبير جشنواره رسما آغاز مي‌شود و همزمان نمايشگاه عكس ياسمن تورنگ نيز با عنوان «بين زمين و آسمان» در محل نمايش فيلم برگزار مي‌‌شود.

|+| نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط هادي آفريده   | 

در گفت و گوی هادی آفریده با روز آنلاین : ما از هیچ چیز همه چیز خلق می کنیم

مصاحبه : نوشین جعفری

حرفهای هادی آفريده :‏
‎سانسور هويت زن ايرانی ...‏‎

فیلم‎"نقل گردآفريد" بعد از شرکت در فستيوالهای مختلف و دريافت جايزه، درجشنواره فيلم فجر ممیزی شد. هادي آفريده کارگردان فيلم ‏اين ماجرا رابرايروز " شرح مي دهد...‏

بعد از نمايش فيلم شما در جشنواره‌ي فيلم فجر سروصداي زيادي به پا شد. در جشنواره چه اتفاقي براي فيلمتان ‏افتاد؟‎
فيلم "نقل گردآفريد" با بودجه دولت و در شرايط دولتي ساخته شده و طي يك سال گذشته در شهرهاي مختلف ايران در ده‌ها دانشگاه ‏و فرهنگسرا نمايش داده‌شده و پروانه نمايش از عالي‌ترين مقام كه معاونت ارزشيابي ارشاد است دارد. در جشن خانه‌ سينما جزو 39 ‏فيلم مستند سال خانه‌ي سينما شد، تابستان در هفته‌ي مستندهاي برگزيده‌ي انجمن مستندسازان سينماي ايران پخش شد، در دومين ‏جشنواره‌ي سينما حقيقت كانديد بهترين فيلم كوتاه مستند شد، در جشنواره‌ي فيلم كوتاه تهران جايزه‌ي بهترين فيلم مستند از نگاه ‏تماشگران را گرفت، بهترين مستند جشن تصوير سال شد و جايزه‌ي محسن رسول‌اف را گرفت. بعد از شركت در اين همه ‏جشنواره، دريافت اين جوايز، اين همه نقد و مصاحبه و... بعد از يك سال فيلم در جشنواره‌ي فيلم فجر پذيرفته شد.‏ روز دوازده بهمن كه جشنواره‌ي فجر شروع شده بود از فارابي به من زنگ زدند و گفتند بروم دبيرخانه‌ي جشنواره. رفتم و آنجا ‏گفتند يا بايد فيلمت را مميزي كني يا ما فيلم را از جشنواره بيرون مي‌كشيم. خنديدم و گفتم چرا شوخي مي‌كنيد؟! اين فيلم پروانه ‏نمايش دارد، اين همه جشنواره رفته و تهيه‌كننده‌اش دولتي است و با پول مرکز گسترش سينماي مستند و تجربي معاونت سينمايي ‏ارشاد ساخته شده، يعني چي؟! من بارها با پول خودم فيلم ساختم و اينگونه مشكلات پيش آمده و طبيعي بوده. اما اين فيلم الآن به بيش ‏از بيست جشنواره‌ي خارجي در اروپا، آمريكا و قاره‌هاي مختلف دعوت شده‌است. از ماه مارچ 2009، بهار خودمان پخش ‏خارجي‌اش آغاز مي‌شود. به من گفتند ما كاري نداريم معاونت سينمايي وزارت ارشاد چه مي‌گويد، اين فيلم بايد در يازده مورد ‏سانسور شود. گفتم فيلم من 34 دقيقه هست، اگر يازده مورد را سانسور كنيد مي‌شود ‏In the name of CUT‏. دقيقاً همين مي‌شود. ‏كلي حرف زديم اما نتيجه نداشت. گفتم شما كار غيرقانوني مي‌كنيد. الآن در اين ماجرا فيلم سانسور دولتي نشده، اتفاقي كه براي اين ‏فيلم افتاده نگاه سليقه‌اي فقط مديريت جشنواره فجر هست. مثلاً به آن‌ها گفته‌اند ابروي طرف را بتراش، اين‌ها مرا كچل كرده‌اند!‏ حرف ما اين بود كه شما داريد كار غيرقانوني مي‌كنيد. وزارت ارشاد مي‌گويد فيلم مشكل ندارد، شما هم مي‌گوييد با فيلم مشكل نداريد ‏اما مي‌خواهيد سانسورش كنيد! جوابشان به من اين بود كه نگاه ما اينگونه است. گفتم پس چرا اين فيلم را اصلاً قبول كرديد؟ چرا ‏نامش را در كاتالوگ جشنواره چاپ كرديد؟ چرا در كتاب جشنواره آورديد؟ چرا از دبيرخانه‌ي جشنواره بارها با من مصاحبه كرديد ‏و عكس گرفتيد؟ چرا از من سيناپس و عكس فيلم را خواستيد؟‌! بعد يكدفعه يادتان افتاد كه فيلم با نگاه شما همسو نيست! گفتند بله، اين ‏با نگاه ما يكي نيست، يا سانسور كنيد، يا فيلم را از جشنواره در بياوريد.‏ البته اين اتفاق براي پنج فيلم افتاد و همه ما گفتيم فيلم‌ها را مميزي نمي‌‌کنيم. دليلش هم اين است كه ما حقمان را مي‌خواهيم و اصلاً ‏مسأله اين نيست كه جشنواره‌ي شما آش دهن‌سوزي است. سليقه‌ي هر جشنواره و داوري‌ها و... قابل احترام است حتي اگر من خوشم ‏نيايد، داوري و انتخاب هميشه سليقه‌اي است. ‏ولي در مورد اين فيلم حرف ما اين است كه اگر با ساختار و نگاه شما يكي نبود چرا آن را انتخاب كرديد؟! "نقل گردآفريد" فيلمي ‏است كه بارها از فيلترهاي مختلف وزارت ارشاد مورد تأييد و تصويب قرار گرفته، ده‌ها بار پروانه نمايش براي يك فيلم 34 ‏دقيقه‌اي گرفته شده كه جمع مخاطبانش در يك سال يك ميليون نفر نمي‌شود اما چرا حالا بايد در جشنواره‌ي فجر به اين شكل دچار اين ‏بي‌مهري، كم‌لطفي و بي‌محلي شود. فيلم را دوست نداشتيد؛ اصلاً مشكلي نيست، انتخابش نمي‌كرديد. من هيچ حرفي هم نمي‌زدم. ‏خيلي‌ها فيلمشان كه رد مي‌شود مي‌روند مصاحبه مي‌كنند اما اگر اين اتفاق براي من مي‌افتاد مي‌گفتم رد شد كه شد. مسابقه است.‏

‎پس مشكل شما اساساً اين بود كه بعد از اينكه پذيرفته شد آن را سانسور كردند.‏‎
وقتي فيلمي را مي‌پذيرند يعني نگاه ما و سيستم جشنواره آن را پذيرفته، ما نمي‌توانيم موچين برداريم و بگوييم مي‌خواهيم موهاي ‏زائدش را در بياوريم. بعد هم در مورد فيلمي كه فيلم كمدي نبود. ما وقتي با بچه‌ها شوخي مي‌كنيم مي‌گوييم باز فيلم كمدي ساختي. ‏يعني باز فيلمي ساختي كه برود در كُمُد. اين فيلم، فيلم كمدي نبود. اين همه جشنواره رفته، اين همه در موردش نوشته‌اند. ارشاد به آن ‏مجوز داده. دقيقاً دبيرخانه‌ي جشنواره‌ي فيلم فجر نقض قانون كرده. حالا ما فكر مي‌كرديم برويم و به مراجع قانوني خودشان مراجعه ‏كنيم نتيجه مي‌گيريم اما نتيجه نگرفتيم. به معاونت سينمايي نامه نوشتيم. با دوستان ديگر رفتيم دفتر نظارت و ارزشيابي اما جوابي به ‏ما ندادند. آقاي محمود اربابي معاونت ارزشيابي ارشاد به من گفت:" من فقط مي‌توانم بگويم فيلم را نمايش نده اما نمي‌توانم بگويم ‏فيلمي كه از نظر من مشكلي ندارد با مميزي نمايش بده." گفتم آنها مي‌خواستند فيلم را نمايش بدهند كه قبولش كردند. حق ندارند فيلم ‏را خارج از مميزي که اداره‌ي شما انجام مي‌دهد، مميزي كنند. اين كار يعني يك سانسور بر سانسور موجود، اما بعد اين جشنواره‌ ‏مي‌آيد يازده مورد يعني يازده تا درام، يازده تا نقطه‌ي اوج، يازده تا كنش و واكنش، يازده تا گره را مي‌خواهد از فيلم من دربياورد. ‏كلي مقاومت و نامه‌نگاري كرديم و كار به دفتر معاونت سينمايي، آقاي جعفري جلوه كشيد. گويا قرار شد ايشان فيلم‌ها را ببينند و ‏مشكل را حل مي‌كنند. ايشان مشكل را چگونه حل كردند؟! گفتند به جاي آن يازده مورد شما شش مورد را كوتاه كنيد. آن شش مورد ‏كه ايشان گفتند كوتاه شود و شد، كاملاً فيلم را اخته، بي‌هويت و بي‌بنيه كرد. يعني تماشاگر فيلم را مي‌ديد و مي‌گفت خب كه چي! اين ‏كاري است كه گزارش برنامه‌ي در شهر هم مي‌تواند انجام دهد، اين ديگر كار مستند نيست. اگر من تهيه‌کننده فيلم بودم اجازه اکران ‏فيلم را در اين شرايط نمي دادم و متأسفانه فضا را اينطوري روي فيلم بستند.‏ 
شب آخر جشنواره خبرگزاري ايسنا با من تماس گرفت و گفت تعدادي از تماشاگران جشنواره به ما تماس گرفته و ايميل زده‌اند كه ‏‏"نقل گردآفريد" سانسور شده. آيا شما تأييد مي‌كنيد و من هم خبر را تأييد كردم. البته سه، چهار فيلم ديگر حرفي نزدند يعني گفتند نه ‏تأييد مي‌كنيم و نه تكذيب. دليلش هم اين بود كه بخشي از اين فيلم‌ها در يك سال گذشته در كمد بود و بعضي هم ويترين سينماي مستند ‏ايران بود و تكليفشان مشخص بود. ناراحتي من از اين است كه چرا "نقل گرد آفريد" را سانسور كردند. فيلمي كه بر اساس ‏شعارهاي سينماي ملي معاونت سينمايي است. فيلم من يك فيلم صد در صد ايراني است. من امسال در موزه‌ي سينما (هفته‌ ی فرهنگي ‏باغ فردوس)، جشن فيلم كوتاه خانه‌ي سينما و جشنواره‌ي فيلم‌هاي عاشورايي داور و هيأت انتخاب بودم و حدود 2000 فيلم كوتاه و ‏مستند ديدم و با جرئت تأكيد مي‌كنم در يك سال گذشته هيچ فيلمي روي پرده نيامده‌است كه اينچنين ايراني باشد. يعني دقيقاً ايراني‌ترين ‏فيلم سال را كه از دل اجتماع معاصر و شاهنامه فردوسي ما جوشيده و پديدار شده و گذشته‌مان ما را يادآوري مي‌كند، گذشته‌ي ‏واقعي ما كه ده هزار سال تمدن و تاريخمان در شاهنامه است و نه به زبان كلاسيك شاهنامه‌اي و نه به زبان خيلي سنگيني كه ما در ‏ادبيات دنبالش مي‌گرديم، به زبان معاصر امروزي، به زبان شهر، ترافيك، ساختمان‌هاي شيشه‌اي بي‌هويت،‌ به زبان دختر و پسرهاي ‏تين‌ايجر، به زبان آدم‌هايي كه از دل اين آب و خاك هستند و اصلاً علاقه‌اي به اين مفاهيم ندارند. با زبان و منطق خودشان اين فيلم را ‏اينچنين ساختم. ما در نوع بيانمان يك بيان جوانانه‌ي امروزي را مدنظر گرفته‌ايم. اصلاً نبايد اين انتظار را داشت نسل‌هاي جديد ‏سنت‌هاي قديمي را به همان شکل گذشته بپذيرند و نبايد نگران باشيم که سنت‌ها در يک چشم به هم زدن از بين مي‌روند. سنت‌ها و ‏فرهنگ عاميانه در طول زمان شکل‌شان عوض مي‌شود و بيانشان تغيير مي‌کند. "نقل گرآفريد" همين کار را مي‌کند. يک سنت کهن ‏نمايشي ايراني را با زباني امروزي بيان مي‌کند.‏

‎چه قسمت‌هايي از فيلم "نقل گردآفريد" سانسور شد؟‏‎
من احساس مي‌كنم در فيلم جاهايي سانسور شد كه کاراکتر گردآفريد، شعرهاي فردوسي و زن را که قوي و نيرومند نشان داده ‌بود ‏مميزي شد و جاهايي از فيلم كه باقي ماند لحظه‌هاي سقوط و ويراني گردآفريد در فيلمم بود. اين مفهومش چيست؟

‎شما از يك سو گفتي فيلمت دولتي است و از سوي ديگر گفتي صد در صد ايراني است. با توجه به نگرشي كه ما از ‏دولت مي‌شناسيم فكر مي‌كنم اين حرف داراي تناقض است!‏‎
البته يك چيز را نبايد فراموش كنيم كه مثلاً آقاي جعفري جلوه معاونت سينمايي ارشاد مي‌گويد من مي‌خواهم سينما ملي شود. بايد اين ‏وسط تكليف مشخص شود كه ما مي‌خواهيم سينمايمان معنا‌گرا و ديني شود يا مي‌خواهيم سينمايمان ملي شود. ملي يعني استاد بهرام ‏بيضايي، ملي يعني زنده ياد علي حاتمي، ملي يعني اين‌ها. اين در چهارچوب سينماي ملي كه آقاي جعفري جلوه مي‌گويد يك فيلم ‏مستند است كه به نظر من در آن چهارچوب ساخته شده و سينمايي كه دارد به شكل معاصر به هويت و مليت فراموش‌شده‌ي ما ‏مي‌پردازد.‏
ما نسلي هستيم كه هيچ چيز از خودمان نمي‌دانيم. در مدرسه شاهنامه را جدي آموزش نديديم و ادبيات فارسي را درست نمي‌شناسيم. ‏دغدغه‌ي دوره‌ي تحصيل و زندگي ما فرهنگ خودمان نبوده و نيست. در فيلم "نقل گردآفريد" يك ديالوگي هست كه يك پسر ‏شاهنامه‌خوان در ايل بختياري مي‌گويد: «اگر شاهنامه نبود ما بايد به زبان عربي حرف مي‌زديم.» اين ديالوگ به همين صراحت ‏است. چطور با فيلمي كه مي‌دانيم مخاطب را به شكل سالم جذب خودش مي‌كند و مسائل فرهنگي و ادبي را به ياد ما مي‌آورد اينگونه ‏برخورد مي‌كنند؟! فيلمي كه قرار است به زن ايراني هويت دهد. در جستجوي هويت زن ايراني و برابري است و آن را دوباره از ‏درون تاريخ بازشناسي مي‌كند. مي‌گويد ببينيد هزار سال، دوهزار سال پيش چه بوديم و حالا از نظر فرهنگي چه شديم! چرا بايد ‏دقيقاً همين مفاهيم از فيلم دربيايد؟! ‏اتفاقاً اين مميزي‌ها را من دولتي نمي‌بينم، سليقه‌ي يك عده مدير مي‌بينم. مديراني كه براي خودشيريني آمدند اين كار را كردند. فيلمي ‏كه در ساختار وزارت ارشاد مورد تأييد است چرا بايد يك آدمي قدرت اين را داشته‌باشد كه هم آن‌ها را بدنام كند و هم فيلم را پاره ‏پاره. ما اينجا درگير سليقه‌ها هستيم. اين توهين به من و تماشاگران است. ‏
‏ ‏
‎اشاره كردي يك عده از مخاطبان، فيلم را قبلاً ديده‌بودند و فهميدند داستان از چه قرار است، اما آن‌ها كه براي بار اول ‏اين فيلم را ديدند عكس‌العملشان چگونه بود؟‎
يك جاهايي گيج مي‌شدند، من توضيح مي‌دادم و كارت ويزيتم را به آن‌ها مي‌دادم كه تماس بگيرند و ‏DVD‏ را با پست يا پيك برايشان ‏بفرستم، چون جشنواره‌ي فيلم فجر در بخش فيلم مستند و كوتاه تماشاگر خيلي محدودي دارد.‏

‎بقيه‌ي فيلم‌هاي كوتاه و مستند جشنواره را ديدي؟‎
بقيه را قبلاً ديده بودم.‏

‎فكر مي‌كني فيلم‌هايي كه در اين بخش انتخاب شد، فيلم‌هاي مناسبي بود و مي‌تواند ويترين مناسبي از سينماي كوتاه و ‏مستند ما باشد؟‎
عليرغم اينكه خودم فيلم داشتم و با احترام به تمام كساني كه در جشنواره فيلم داشتند نه، بضاعت سينماي مستند و كوتاه ما انقدر نبود. ‏فيلم‌هاي شاخص ما در اين جشنواره نبود. مثلاً چرا ما نبايد فيلم "تاج خروس" به كارگرداني آيدا پناهنده را در اين جشنواره ‏مي‌ديديم؟! خانم پناهنده اگر بخواهد الآن فيلم بلند بسازد خيلي از بزرگان امروز سينما بايد مواظب خودشان باشند. "تاج خروس" ‏بهترين فيلم كوتاه سال اين مملكت و به نظرم حتي جزو چند فيلم كوتاه هفت ـ هشت سال اخير ايران بود اما در جشنواره‌ي فجر رد ‏شد. فيلم‌هاي خوب خيلي داشتيم كه اصلاً نيامد. مثلاً فيلم "طرقه" محمدحسن دامن‌زن در مورد موسيقي قوامي زنان استان خراسان ‏است كه در جشنواره‌ي سينما حقيقت بهترين مستند نيمه‌بلند شد. اما در اينجا رد شد. چطور ممكن است كه جشنواره‌ي فيلم فجر كه ‏قرار است ويترين سينماي ايران باشد بهترين بهترين‌ها را رد كند؟! خيلي عجيب است! من به خودم گفتم كه اي كاش من امسال فيلم ‏نداشتم. البته در بين فيلم‌هايي كه آمد چند فيلم خوب هم بود، مثلاً فيلم "درياچه‌‌اي كه بود" پژمان مظاهري‌پور يا فيلم "ميدان ‏بي‌حصار" مهرداد زاهديان كه جايزه‌هاي سينماي ايران را درو كرده‌بود اما اين فيلم‌ها در جشنواره‌ي فيلم فجر تقدير هم نشدند.‏

پس هيأت انتخاب و داوري هم در اينجا زير سؤال مي‌رود!‏‎
ما اينجا در كشوري زندگي مي‌كنيم كه به نسل جديد کمتر اطمينان مي شود. يك دختر بچه 15 ساله كه دوره‌ي راهنمايي‌اش را تمام ‏كرده مي‌تواند جوري از بخشي از سينما دانش و آگاهي داشته باشد كه يك دكترا از داشگاه سوربن نداشته باشد. ما نبايد آدم‌ها را بر ‏اساس سن و مدرك تحصيلي‌شان ارزيابي كنيم و جايگاه بدهيم. ما در همين انجمن صنفي فيلم كوتاه خانه‌ي سينما يا انجمن ‏مستندسازان خانه‌‌ي سينما، جوانان و آدم‌هايي در مسن‌ها داريم كه مويشان را سپيد كرده‌اند، دلشان را براي اين سينما گذاشته‌اند اما از ‏اين افراد در انتخاب‌ها و داوري‌ها فاكتور مي‌گيرند در عوض آدم‌هايي مي‌آيند اين فيلم‌ها را انتخاب و داوري مي‌كنند كه سينما را ‏مي‌شناسند اما سينماي كوتاه و مستند را نمي‌شناسند! مهم نيست كه ما سينما را بشناسيم، مهم اين است كه به اين فرمت و قالبي كه از ‏ما خواسته‌اند تسلط داشته‌باشيم. خيلي‌ها فيلم بلند ساخته‌اند و كارگردانان مطرح فيلم بلندند اما دليل نمي‌شود كه فيلم‌هاي كوتاه و مستند ‏را داوري و انتخاب كنند. چون اين فيلم‌ها نوع نگاهش متفاوت است. ايجازي كه در اين فيلم‌ها هست در آن فيلم‌ها نيست. خيلي از ‏كارگردانان فيلم بلند مي‌گويند اين فيلم‌ها كم دارد، نه اين فيلم‌ها كم ندارد آن‌ها عادت كرده‌اند به زياده‌گويي. چرا اگر اين فيلم‌ها كم ‏دارد خارج از كشور جواب مي‌گيرد؟! ‏

‎در مورد اهداي سيمرغ چه نظري داري؟ فكر مي‌كني سيمرغ به كساني رسيد كه فيلم‌هايشان در حد دريافت جايزه نبود و ‏يا دولتي بودند؟‎
هم بله و هم نه. به خاطر اينكه هم دولتي بودند و هم نبودند. تهيه‌كننده‌شان هم خصوصي بود. در مورد فيلم خودم هم به من گفتند که ‏در فيلم تو نگاه فمينيستي هست. اين فيلم و فيلم کوتاه "پدر" من مشمول اين تهمت‌ها شده.‏

‎حالا چرا تهمت؟‎
من ناراحت نمي‌شوم که مي گويند فيلم فمينيستي است. اتفاقاً مخاطب بعد از ديدن فيلم نگاه من را به اجتماع، زن، جوانان و آدم‌ها را ‏مي‌فهمد. وودي آلن مي‌گويد: آدم‌ها را بايد از روي فيلم‌هايشان شناخت. من معتقدم بخش بزرگي از خودم در فيلم‌هايم است. اين چيزي ‏است كه خودم هميشه فكر مي‌كنم. من نمي‌گويم فكر مي‌کنم و به خلصه مي‌روم و بعد فيلم را مي‌سازم. اتفاقاً به اين فكر نمي‌كنم كه ‏خودم و نگاهم برود در آن فيلم. اول فيلم را مي‌سازم و بعد وقتي ساخته شد و تمام شد مي‌بينم چقدر شبيه بخش‌هايي از زندگي خود من ‏است. آدم‌ها، ريتم زندگي، منتها اينجا از بعضي واژه‌ها سوء استفاده مي‌شود. مثلاً يكي از آن‌ها همين واژه‌ي فمينيست است. من ‏مي‌گويم آدم‌ها را با واژه‌ها نبايد تقسيم‌بندي كرد.‏

‎شهرام مكري هم از جمله بچه‌هاي سينماي کوتاه بود كه امسال با فيلمي بلند در بخش نگاه نوي جشنواره درخشيد. فيلم‌هاي ‏کوتاه و مستندش را ديده‌بودي؟‎
بله. شهرام از دوستان صميمي‌ام است.‏

‎چطور مي‌شود كه يك فيلمساز جوان به اينجا مي‌رسد كه اولين فيلم سينمايي‌اش در جمله‌ي آثار قابل تقدير قرار ‏مي‌گيرد؟‎
من فكر مي‌كنم فيلم مكري به يك دليل بزرگ براي من و همه‌ي آدم‌هايي كه آن را ديدند فيلم متفاوت و جذابي است. براي اينكه مكري ‏آدمي است كه از دل اين سينماي كوتاه و مستند بيرون آمده. يعني دليلش اين است كه از دل سينمايي بيرون مي‌آيد كه اين سينما به ‏غير از پويايي و تجربه‌گرايي فيلمسازانش سرمايه‌ي ديگري ندارند. ‏
فيلم مكري شايد حدوداً با 20 ميليون ساخته شده‌باشد اما چنين رقمي براي پروژه‌هايي مثل "زادبوم" ابوالحسن داوودي پول ناهار و ‏شامشان مي‌شود. من قراردادهاي خيلي از اين پروژه‌هاي بلند سينمايي را ديده‌ام و مثلاً مي‌بينم كه پول آژانس يك سوپراستار يك رقم ‏هنگفت مي‌شود. درست است كه من فيلم كوتاه و مستند مي‌سازم ولي چون در كشوري زندگي مي‌كنم كه مي‌دانم سينما در حاشيه ‏است، نه فقط براي من جوان، بلكه براي آدمي مثل كامران شيردل كه بيش از دو دهه است فيلمي نساخته است، معني‌اش چيست؟ ‏معني‌اش اين است كه تو كامران شيردل، پدر سينماي مستند باشي يا هادي آفريده يك جواني كه مثلاً ده سال است كار مي‌كند همه در ‏حاشيه‌ايم.‏ من اگر از نظر مالي، از نظر شخصيت و جايگاه اجتماعي در سينماي مستند و کوتاه تأمين باشم ديوانه‌ام بروم فيلم بلند بسازم كه ‏فحش و لعنتش هم بيشتر باشد؟! اگر فيلم من را تلويزيون پخش كند آن شهوت ارتباط با مخاطب براي من برطرف مي‌شود، اگر ‏اكران وسيعي داشته‌باشد آن نگاه و آن حسرت برطرف مي‌شود. بعد من مي‌فهمم خب لازم نيست كه فيلم بلند بسازم. اما اين‌ها جوري ‏برخورد مي‌كنند كه حرفه‌اي‌هاي سينماي كوتاه و مستند بعد از يك مدتي مي‌بُرند و از اين سينما مي‌روند. براي همين اين سينما ‏آدم‌هاي ثابت و حرفه‌اي خودش را مدام از دست مي‌دهد. نسل جديد وارد مي‌شود، نسل جديد هم تا يك جايي مي‌آيد و باز مي‌بُرد و ‏مي‌رود و.... ما تا كي جان داريم و جوانيم؟! تا كي مي‌توانيم با سالي مثلاً پنج ميليون قرارداد زندگي كنيم؟! طبيعي است كه طرف ‏عقب بكشد و بگويد تسليم، من هم مي‌روم تله‌فيلم مي‌سازم، مگر من نمي‌توانم؟! خيلي بهتر هم مي‌توانم. خيلي براي من آسان‌تر است ‏چون من سختي اين سينما را چشيده‌ام و مي‌دانم سينما كار سختي است. مي‌دانم براي يك پلان هم چقدر بايد زحمت كشيد. من، مكري ‏و امثال ما ياد گرفتيم كه از كمترين، بيشترين بهره‌برداري را كنيم. من با هفت ميليون تومان بيش از يك سال فيلمبرداري داشتم و ‏‏"نقل گردآفريد" را ساختم. ‏

جداي از جشنواره‌ي فيلم فجر فكر مي‌كني فيلم كوتاه و مستند در سينماي ايران و جشنواره‌هاي مختلف چه جايگاهي دارد؟‏‎ ‎‎
اگر در سينماي ايران بررسي كنيد به نظر من در دهه‌ي 80 نسلي وارد اين سينما شد كه شكل من و تو است. از دل دهه‌ي 40 و 50 ‏بيرون نمي‌آيد و مثل ما كاپوچينو مي‌خورد، پارتي مي‌رود، لباس ماركدار مي‌پوشد، ولي دلش براي بخش بزرگي از تاريخ و فرهنگ ‏ايران مي‌تپد. امسال سه هزار فيلم كوتاه در ايران ساخته شد. من چون عضو خانه‌ي سينما هستم و در كميته‌هاي انتخاب و داوري ‏بوده‌ام 80 – 90 درصد اين فيلم‌ها را ديده‌ام. مي‌گويند هلند بعد از اينكه مادر توليد گل در جهان است، مادر توليد فيلم مستند باكيفيت ‏هم هست. ولي من مي‌گويم مادر توليد فيلم‌هاي کوتاه و مستند ما هستيم. حالا در مورد كيفيتش حرفي نمي‌زنم چون از اين لحاظ خيلي ‏عقبيم و مشكل داريم اما از لحاظ توليد بالاييم.‏

‎فكر مي‌كني دليلش چيست؟‎
اين موضوع فقط تقصير نسل من و تو نيست. بخشي تقصير آن سيستم آموزشي است كه قرار بوده اين نسل جديد سينماگر را پرورش ‏دهد. قرار بوده اين نسل را بارور و شكوفا كند و با داشته‌هاي خودش آشنا كند. من اين را از آنجا مي‌دانم. بخش عمده‌اش را از ‏دانشگاه‌ها مي‌دانم كه پر از خالي است! بخش عمده‌اي را از كتاب‌ها و كتابخانه‌ها مي‌دانم كه به‌روز نيست. مثلاً كتاب‌هاي مهم و ‏شاخص هنر و سينما كه در دانشگاه‌ها در حال تدريس است و ما مي‌رويم مي‌خريم و مي‌خوانيم ترجمه‌هاي دهه‌ي 30 و 40 است که ‏تجديد چاپ مي‌شود. كتاب‌هاي كيلويي هم كه فروان است. مسئله اين است كه عليرغم اينكه اين نسل دچار فقر فرهنگي و ادبي و ‏دانش است ولي سينماي مستند و كوتاه ابزاري شده براي بيان حرف‌هايش. براي بيان خواسته‌هايش. مثل موسيقي رپ. موسيقي رپ ‏ما هم دقيقاً همين كار را مي‌كند. به نظر من اصلاً مهم نيست بخشي از رپرها فالش مي‌خوانند، اصلاً مهم نيست صداهاي آن‌ها بد ‏است و بي‌ريخت و زشت مي‌خوانند، اصلاً مهم نيست ادا در مي‌آورند. ما بايد به آن ديالوگ‌هايي كه مي‌گويند خوب گوش بدهيم. مثل ‏سينماي مستند و كوتاه‌مان. به نظر من در اين برهه‌ي تاريخي نبايد نگاه كنيم كه فيلم‌ها رنگش بد است، فلو است و در تدوين مشكل ‏دارد. بايد ببينيم آن شخص چه حرفي مي‌خواهد بزند. الآن سينما ابزاري است براي ابراز وجود يك نسل. نسلي كه بخش عمده‌اي از ‏جامعه‌ي ايران را تشكيل داده و سينماي كوتاه و مستند به واسطه‌ي سيستم‌هاي ديجيتال بهانه‌اي شده براي ابراز وجود و بيان ‏حرف‌هايش. يكي اين است و دوم اين مسئله كه چقدر فيلم‌هاي ما خوب است يا بد است؟ عليرغم اينكه ما دچار هزار جور فقر و ‏مشكل در فرهنگ و هنر هستيم از لحاظ ادبي و دانش و هنر و اصلاً مسائل فرهنگي و اجتماعي، من مي‌گويم باز اوضاعمان ‏اميدبخش است. ما از هيچي داريم همه چيز خلق مي‌كنيم. يعني با دست‌هاي خالي. خيلي وقت‌ها بچه‌ها به من فيلم‌هايشان را مي‌دهند و ‏مي‌گويند ببين. وقتي مي‌بينم و شب به آن‌ها زنگ مي‌زنم مي‌گويند فكر نمي‌كردم زنگ بزني، مي‌گويم من به تو زنگ زدم به خاطر ‏اينكه مي‌دانم ده دقيقه فيلم ساختن چقدر كار سختي است. چون واقعاً تو زير ذره‌بيني، همه‌ي حركت‌هايت كنترل مي‌شود و وقتي فيلمي ‏را شروع مي‌كني و به اتمام مي‌رساني كار بزرگي انجام داده‌اي. به خاطر اينكه اين كار يك كار گروهي است، فردي نيست و ما در ‏جامعه‌اي زندگي مي‌كنيم كه در تاريخ چندهزارساله‌اش كار گروهي كار سختي بوده، حالا وقتي بچه‌هاي اين نسل كار گروهي را ‏مشق مي‌كنند و خيلي وقت‌ها از درون آن كارهاي خوبي در مي‌آيد و مي‌رود در جشنواره‌هاي بين‌المللي، نشان مي‌دهد كه اين سينما ‏زنده است و مخصوصاً پويايي سينماي ايران را من در فيلم‌هاي داستاني بلند و دختر و پسرهاي چشم‌آبي‌اش نمي‌دانم. من در اين ‏سينما مي‌دانم. اغراق نمي‌كنم. نمي‌خواهم بگويم چون من الآن دارم اين نوع سينما را كار مي‌كنم سنگش را به سينه مي‌زنم و از آن ‏حرف مي‌زنم. سال گذشته با كامران شيردل در جشنواره‌اي در اروپا شركت كرديم. دو فيلم قبل از اين فيلم من يعني "پدر" در ‏پرتغال، آلمان،اسپانيا و سوئد نمايش داشت و خودم همراه فيلم سفر کردم. در همه‌ي اين‌ جشنواره‌ها به فيلم‌هاي ايران جايزه مي‌دادند. ‏در موزه‌ي سينماي ايران هم بيشترين جايزه‌ها مربوط به سينماي مستند و كوتاه است. اين سينما، سينمايي است كه آوازه‌ي اين مملكت ‏را در دنيا پيچانده است و كمترين پول، كمترين توجه و بيشترين بي‌حرمتي به سازندگانش و خودش صورت مي‌گيرد. من به عنوان ‏فيلمسازي كه در جشنواره‌ي سينما حقيقت، جشنواره‌ي فيلم كوتاه تهران، جشن خانه‌ي سينما و جشن تصوير سال اين همه احترام به ‏من و ساير همكارانم مي‌گذارند تعجب مي‌كنم وقتي جشنواره‌ي فيلم فجر به ما حتي كارت شناسائي و كارت جشنواره نمي‌دهد. فقط ‏براي نمايش فيلم خودمان چند بليط دادند و من گفتم فيلم خودم را ديده‌ام، مي‌خواهم فيلم‌هاي ديگر را ببينم.‏

‎فكر مي‌كني چرا سينماي مستند انقدر مهجور است؟‎

به خاطر اينكه آن درك فرهنگي‌اش در جامعه‌ي ما هنوز احساس نشده. آن آدم‌هايي كه فرمان فرهنگي جامعه دستشان است و قرار ‏است فرهنگ و هنر اين جامعه را به جاهاي مختلف سرزمين ما بچرخوانند خودشان شناختي از اين سينما ندارند. در درجه‌ي اول ‏اين است. در درجه‌ي دوم اين است كه اين سينما جسور است و يك وقت‌هايي جسارت توأم با نقد است. نقد هم غالباً چيزي نيست كه ‏زياد خوشايند باشد. در همه جاي دنيا اينگونه است. ما در كشوري هستيم كه هر حرفي مي‌زنيم يك مفهوم ديگر از درون آن در ‏مي‌آيد و هيچ وقت اصل قضيه گرفته نمي‌شود. هميشه همه آماده‌اند آن مفهومي را بگيرند كه نبايد بگيرند. اين سينما جسور است و ‏فقط لايه‌هاي پنهان اجتماع را نشان مي‌دهد. اين سينما يك آينه‌ي شفاف است. اين سينما مثال شعري از مولانا است كه مي‌گويد: ‏‏«حقيقت آينه‌اي است در دست من كه به زمين مي‌افتد و مي‌شكند و هزاران تكه مي‌شود. هر تكه‌اش يك سمت و يك زاويه از جهان ‏پيرامون من را نشان مي‌دهد و من هر طرف را نگاه مي‌كنم يك بخشي از زندگي را مي‌بينم كه حتي دوست نداشتم ببينم و اين حقيقت ‏براي من جذاب نيست.» سينماي مستند حقيقت است و شايد حقيقت جذاب هميشه براي همه جذاب نباشد.‏

‎اما يك وقت‌هايي و در بعضي از جشنواره‌ها با استقبال مخاطب هم روبه‌رو مي‌شود. البته شايد بايد بگوييم استقبال ‏مخاطب خاص.‏‎
من فكر مي‌كنم نبايد بگوييم مخاطب خاص. بهتر است بگوييم با استقبال مخاطبان نسل‌هاي جديد ايران. اصلاً مخاطب خاص و عام ‏نداريم. اتفاقاً من فكر مي‌كنم يكي از دلايلي كه فيلم من پاره پاره شد همين حرف‌ها بود. اين‌ها مي‌گفتند فيلم تو مخاطب خاص دارد. ‏من گفتم ببخشيد مخاطب خاص يعني چي؟! مگر اين‌ها از مريخ يا جاي ديگر مي‌آيند؟ اين‌ها هم قلب دارند، مغز دارند، كليه دارند. ‏حالا يكي كشاورزي خوانده، يكي ادبيات خوانده و... آن كسي كه مي‌آيد فيلم مي‌بيند در جشنواره‌ي فجر يك بخشي از اجتماع است. يك ‏بخشي از اجتماع كه دانش و سوادش و لزوم درك سينما رفتن و اهميت جشنواره برايش مهم است. بايد بگوييم اجتماع. وقتي خاص و ‏عامش مي‌كنيم آن وقت آن را كاملاً جدا مي‌كنيم. بخشي از اجتماع اين فيلم‌ها را مي‌بيند كه بخش زيادي است و به نظرم اين بخش ‏روز به روز زيادتر مي‌شود كه در واقع به اهميت ديدن اين فيلم‌ها براي پيشبرد زندگي‌اش آگاه شده و فهميده كه اين فيلم‌ها فقط ‏سرگرمي نيست. فهميده كه كاربرد اين‌ها فقط وقت تلف كردن نيست. در كنار اينكه وقتش را مي‌گذارد و اوقات فراغتش را پر مي‌كند ‏چيزي مي‌گيرد. يعني اگر فيلم من وقت تو را مي‌گيرد شايد در ازاي آن وقت، چيزهاي مفيدي به تو بدهد. در سينماي مستند و كوتاه ‏اين اتفاق مي‌افتد و اگر اين سينما مورد توجه قرار مي‌گيرد براي اين است كه از كليشه‌هاي سينماي اكران ما به دور است. اين سينما ‏دارد به سمت موضوعات جسورانه‌اي مي‌رود و تجربه مي‌كند. دليلش اين است. دليلش اين نيست كه آدم‌هاي اين سينما آدم‌هاي ‏خاصي هستند. نه، مردم به دنبال تازگي هستند. به نظر من در مورد سينماي كوتاه و مستندمان اين جسارت اين نوع سينما است كه ‏جذب مخاطب كرده. حتي اين جسارت را دارد كه در شرايطي كه همه مي خواهند كارهاي عجيب غريب بكنند خيلي راحت مي‌آيد ‏حرف و قصه‌اش را مي‌گويد و خيلي وقت‌ها هم كه در سينماي حرفه‌اي مي‌آيند همه چيز را ساده مي‌بينند اين مي‌آيد سادگي را با ‏پيچيدگي بيان مي‌كند.‏
به نظر من اين سينما بيش از ايني كه الآن داريم راجع به آن حرف مي‌زنيم بايد راجع به آن نوشته شود. دوازده روز جشنواره‌ي فجر ‏بود اما روزنامه‌هاي ما كلاً دوازده صفحه درباره‌ي سينماي مستند و کوتاه ننوشتند. حالا موفق‌ترين فيلم‌هاي بلندي كه همين منتقدها و ‏روزنامه‌نگاران راجع به آن نوشتند كار فيلمسازاني بود كه تا سال گذشته فيلم كوتاه و مستند داشتند. اين خيلي بد است كه جامعه‌ي ‏رسانه‌اي ما تا سال گذشته توجهي به امسال شهرام مكري نداشتند، اين فيلمساز چند سال است دارد كار مي‌كند. اين را آن موقع ‏مي‌ديديد. كمكش مي‌كرديد زودتر اين را بسازد. مگر دوست نداريد فيلم خوب و متفاوت ببينيد؟! خب كمك كنيد. همه بايد به هم كمك ‏كنيم. ما در شرايطي هستيد كه به اندازه كافي انواع فشارها رويمان هست. اگر ما هواي هم را نداشته‌باشيم و از يكديگر حمايت نكنيم ‏ديگر از ما چه مي‌ماند؟ مسأله‌ي ما اين است. يك جاهايي هم جريان فرهنگي مي‌خواهد به فرهنگ كمك كند اما مسير را اشتباه ‏مي‌رود. من دوازده روز به عنوان كارشناس بخش فيلم‌هاي كوتاه و مستند راديو فرهنگ پخش زنده داشتم و مردم زنگ مي‌زدند و ‏مي‌گفتند چقدر عجيب است كه شما داريد در مورد اين سينما حرف مي‌زنيد. ما اصلاً اين سينما را نمي‌شناختيم. مخاطب راديو چقدر ‏كم است اما مردم زنگ مي‌زدند. با مردم اگر با زبان خودشان حرف بزني و چيزي براي آن‌ها توليد كني كه از زبان خودشان ‏برگرفته شده باشد و دوباره به خودشان تحويل بدهي آن اثر قابل تقدير مي‌شود.‏ امروز نسل جديد در جستجوي سنت‌هاي گذشته‌ ايران دارد قدم برمي‌دارد و نسلي اين چيزها را طلب مي‌كند كه كاملاً مدرن هستند ‏اما مي‌روند مثلاً كتاب شاهنامه را مي‌گيرند. معني اين چيست؟ معني‌اش اين است كه آن چيزي كه اين نسل به دنبال آن است فرهنگ ‏و گذشته‌اش است. اينكه وقتي مادربزرگش يك چيز از گذشته مي‌گويد اين آدم به فكر فرو مي‌رود. كه گذشته و هويت من چه بوده؟ ‏من از كجا آمدم. مسائل فرهنگي ما كه يك بخش از آن شاهنامه است و من به آن پرداخته‌ام با زبان همين آدم‌ها مي‌گويد ما از كجا ‏آمديم؟ اصلاً قرار است به كجا برسيم؟

‎شما در "نقل گردآفريد" مي‌خواهي دو چيز را پررنگ نشان بدهي. زن و هويت ملي و ايراني. خودت چطور به اين نگاه ‏رسيدي؟‎
من فيلم "نقل گردآفريد" را نساختم كه فقط فيلمي در مورد نقالي ساخته‌باشم. "نقل گردآفريد" را نساختم كه فقط فيلمي در مورد اولين ‏زن نقال ايراني فاطمه حبيبي‌زاد ملقب به گردآفريد ساخته باشم. نقالي و اولين زن نقال ايران بهانه‌اي بود براي رسيدن به هويت. ‏خيلي‌ها مي‌گويند من فقط فيلمي درباره نقالي ساخته‌ام. من اين را قبول ندارم. من فيلمي ساختم براي نشان دادن شرايط فرهنگي ‏خودمان كه داريم به زوال فرهنگي مي‌رسيم. آن چيزي كه من مي‌توانم در مورد اين فيلم بگويم اين است كه همه‌ي اين‌ها و اين سوژه ‏بهانه است براي گفتن حرف‌هاي ديگري. حتي زن را من بهانه‌اي كردم براي گفتن حرف‌هاي ديگر. شاهنامه را بهانه كردم براي ‏گفتن حرف‌هاي ديگر. نمي‌خواستم بيايم حرف‌هاي قلمبه سلمبه و خيلي سنگين را بيان كنم. خيلي وقت‌ها وقتي من شاهنامه را ورق ‏مي‌زنم خيلي چيزهايش را نمي‌فهمم. نمي‌خواستم چيزي را كه خودم نمي‌فهمم را به زور به درون فيلمم تزريق كنم. من مي‌خواستم ‏همه‌ي اين‌ها را بهانه‌اي قرار دهم براي پرداختن به شرايط معاصر امروزي كه در انتهاي آن برسم به مسائل امروزي‌مان. اين فيلم ‏در جستجوي هويت است و يك جور بيانيه است. مي‌تواند يك بيانيه‌ي اجتماعي باشد. در آخر فيلم من يك شعر از فردوسي آورده شده ‏كه مي‌گويد: «چو ايران نباشد تن من مباد/ بدين بوم و بر زنده يك تن مباد/ دريغ است ايران كه ويران شود/ كنام پلنگان و شيران ‏شود» خيلي‌ها مي‌گويند اين يك مفهوم انتقادي است اما اين يك هشدار است. من با اين فيلم دارم هشدار مي‌دهم و در اين فيلم كاري با ‏هيچ سيستمي ندارم. من در اين فيلم مي‌خواهم بگويم كه الآن به جاي آنكه گيس يكديگر را بكشيم و به هم حمله كنيم و روبه‌روي هم ‏باشيم، بايد كنار هم باشيم. آن چيزي كه مهم است طرز تفكرمان است. آن چيزي كه مهم است اين است كه تفكرمان را پرورش دهيم. ‏اين فيلم مي‌خواست به اين برسد. همه‌ي اين‌ها يك هشدار است به نسل جوان، با قديمي‌ها كاري ندارم، اگر آن‌ها با اين كار ارتباط ‏برقرار كردند از آن‌ها ممنونم. اما من مي‌خواستم مخاطبم هم‌نسلان خودم باشند. دوست داشتم اين فيلم فقط براي هم‌نسلان خودم ساخته ‏شود. چيزي كه براي من مهم است اين است كه اين فيلم را هم‌نسلان ما ببينند و به آن فكر كنند. سعي كردم فيلم را هم طوري بسازم ‏كه بعد از تمام شدن آن مخاطب درگير آن شود. بعد از تماشاي فيلم افراد بسياري را ديده‌ام كه رفته‌اند شاهنامه خريده‌اند. مهم نيست ‏كل آن را بفهمند. همين كه آن را خريده‌اند باارزش است. شايد دكور روي تاقچه يا سر سفره‌ي هفت‌سينشان بگذارند ولي به نظر من ‏همين وجودش در خانه‌ها يك علامت سؤال است. علامت سؤالي كه يكي بايد جوابش را بدهد. جوابش هم خواندن و كشف كردن آن ‏است. دوست داشتم با اين فيلم به اينجا برسم. همين...‏

‎شناسنامه فيلم‎
طراح، محقق و کارگردان: هادي آفريده ـ تدوين: حميد نجفي‌راد ـ تصوير: اشکان اشکاني ـ صدابردار: علي اعلائي ـ با حضور: ‏مرشد ولي‌الله ترابي ـ مرشد محمد مداحي ـ مرشد غلامعلي پورعطائي ـ محمدمراد عباسپور ـ فريبرز عباسپور ـ ابراهيم عباسپور ـ ‏محمد عباسپور ـ رضا امامي نژاد ـ جمشيد امامي‌نژاد و فاطمه حبيبي‌زاد (گردآفريد) - مشاوران تحقيق: محمد تهامي‌نژاد، گردآفريد ـ ‏مدير توليد: اعظم صادقي منفرد ـ عکس: حميدرضا آفريده ـ دستياران کارگردان: پانته‌آ حبيلي، علي نعمت‌اللهي ـ دستيار تصوير: ‏نويد صولتي ـ دستيار صدابردار: محمدرضا سرمدي ـ عکس‌هاي آرشيوي: ابراهيم حصاري ـ زهره صدري‌نژاد ـ تهيه‌کننده و مجري ‏طرح: مرکز گسترش سينماي مستند وتجربي

‎خلاصه فيلم‎
‏ ‏
نقالي گونه‌اي ازتئاتر تک نفره سنتي ايران است که از روزگاران کهن فقط مردان بازيگر آن بوده‌اند و اينکه زني دراين نمايش‌ها ‏بازي کند ممنوع بوده‌است. محل اجرايي اين نمايش عموماً قهوه‌خانه بوده. به نمايشنامه نقالي طومارمي‌گويند، طومار را از داستان‌ها ‏يا افسانه‌هاي کهن ايراني و کتاب شاهنامه فردوسي که 10 هزارسال تاريخ ايران راروايت مي‌کند اقتباس مي‌کنند. فردوسي نام‌آور ‏جهان ادب است که هم رديف او مي‌توان هومر را نام برد. اين مستند داستان پديدار شدن اولين نقال زن تاريخ ايران فاطمه حبيبي‌زاد ‏ملقب به گردآفريد را به تصوير مي‌کشد.‏

|+| نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط هادي آفريده   | 

این مرد سیف الله صمدیان است در ساعت 25 !

این یادداشت نخستین بار در ماهنامه ی تخصصی فیلم کوتاه در شماره ی شش و هفت ویژه آبان و آذر ۱۳۸۷  منتشر شد .

نوشته هادی آفریده

درمیان تمامی رویدادها و جشنواره های هنری که من به عنوان فیلمساز با آنها سرو کار دارم، حتما و بدون لحظه ای درنگ می گویم : جشن تصویر سال شریف ترین و معتبرترین آنهاست. رویدادی که بر تمام شاخه های تصویری مثل : عکس ،گرافیک ،کاریکاتور تاکید دارد و فیلم کوتاه و مستند نیز همیشه سوگلی این جشن بزرگ بوده است. خصوصیات دیگری که جشن تصویر سال دارد این است که در بخش خصوصی و به شکلی مستقل توسط فردی مستقل به نام سیف الله صمدیان طراحی ،مدیریت و اجرا می شود! در ادامه و به بهانه برگزاری  ششمین جشن تصویر سال می خواهیم کمی بیشتر از سیف الله صمدیان و خصوصیت فردی و هنری  وی با تمرکز بر فیلمسازیش بدانیم ... سیف الله صمدیان متولد 1332 ارومیه. هنرمندی کم حاشیه است و از آن دسته هنرمندانی نیست که هر از چندگاهی با روزنامه ها مصاحبه های جعلی کند تا خود را بر سر زبان ها بیاورد. صمدیان در گزارش دادن احوالات خود و دیگر انسان ها مردی صادق و شریف است ، حالا چه عکاسی کند یا مستند سازی فرقی ندارد، واقعیت موضوع به همان شکلی که است باید حفظ شود. سیف الله صمدیان کیست ؟ فارغ التحصیل زبان و ادبیات انگلیسی؟ مدیر مسئول مجله تصویر؟ دبیر جشن تصویر سال و جشنواره تصویر هنرمند؟ عکاس ؟ مدرس عکاسی در دانشگاهها؟ نماینده ایران در کمیته ها و مراکز بین المللی عکاسی؟ تصویربردار؟ نماینده ایران در جشنواره های بین المللی سینمایی؟ مستند ساز؟ و ... جواب دادن به سوالهای مطرح شده کار دشواری است چون صمدیان در تمام حرفه ها و عنوان های گفته شده دارای جایگاه ویژه ای می باشد . سیف الله صمدیان از 1347 شروع به عکاسی کرده و از 1357 مستندسازی را جدی دنبال می کند و از جای جای این سرزمین تصاویر با ارزشی را ثبت کرده است ، او چند سالی است که به عنوان چهره ژورنالیسم و مستندساز باسابقه ی ایرانی در جشنواره فیلم کن برای خود و کشورمان جایگاهی ویژه ای کسب کرده و شاید بتوان بدون اغراق گفت : خاطره تصویری بیش از چهار دهه ایران و مخصوصا شهر تهران را به صورت عکس، فیلم مستند و هزاران دقیقه راش تدوین نشده آرشیو کرده ! صمدیان شاید تنها کسی از هم نسلان و مستندسازان دوره ی سینمای آنالوگ است که معنی و قابلیتهای دوربینهای کوچک دیجیتال را درک کرده و توانسته با دوربینهای کوچک دیجیتال و حتی خانگی آثار منحصر به فردی را خلق کند ، مستندهای : تهران ساعت 25 ، هنر کشتن ، ایستگاه سفید ، بم روز سوم – روز دهم ، روزی روزگاری در مراکش ، از کرخه تا کن و ... مستندهایی هستند که با تعریف و تفکر آگاهانه صمدیان به تکنولوژی دیجیتال در قالب مستند های گزارش دهنده خلق شده اند. مستندهای صمدیان دقیقا با تعاریف مستند سازی گزارشی یا مستندهای گزارش دهنده منطبق است ، یعنی پلانهای نسبتا طولانی دارند ، تحقیق کم برای آنها انجام می شود یا تحقیق درجریان تولید شکل می گیرد ، تدوام زمان و مکان دارند ، نماهای نمایشی و بازسازی ندارند ، به ژورنالیسم نزدیک است ، قصه پردازی هم می کند اما مستندساز قصه و درام را در لحظه جستجو ، کشف و ضبط میکند و ... اما صمدیان خارج از مستند سازی ،عکاس و تصویربرداری چیره دست است، مجموعه عکس های ارزشمند او از جام های جهانی فوتبال ، متروی فرانسه ، عکسهای مستند اجتماعی ، گزارشی ، هنری و ... مدیریت و طراحی شش دوره جشن تصویر سال ، رویدادی که به اعتقاد من در تربیت نگاه بصری هنرمندان از ابتدای دهه 80  نقش بسزایی را ایفا کرده است. سیف الله صمدیان در خلق یکی از شاهکارهای مستند سازی جهان مستند " آ ب ث آفریقا " ساخته : عباس کیارستمی نقشی تاثیر گذار داشته که تا به امروز کمتر درباره ویژگی ها و ارزشهای تصویری این مستند صحبت شده . مستند " آ ب ث آفریقا " که ظاهرا بدون هیچ طرح قبلی توسط عباس کیارستمی برای مبارزه با ایدز در آفریقا کارگردانی شده با دوربین کوچک دیجیتال سیف الله صمدیان و بخش های کوتاهی از دوربین عباس کیارستمی به تصویر در آمده است . صمدیان معتقد است تصویربردار یا کارگردان فیلم مستند که با امکانات ساده فیلم می سازد باید نگاه تصویری تربیت شده ای داشته باشد و یکی از راههای تربیت نگاه را عکاسی کردن می داند. این نگاهی که سیف الله صمدیان می گوید ، دقیقا در تمام آثار مستند وی و مستند " آ ب ث آفریقا " جریان دارد . بیشتر پلانهای فیلم " آ ب ث آفریقا " تصاویر مربوط به صمدیان را در بر می گیرد، این نکته را خیلی ساده بعد از دیدن فیلم می توان دریافت که زمانهایی که تصویر از دوربین صمدیان روایت می شود به یک نظم و انضباط ، کادر و ترکیب بندی منسجم می رسد ، اتفاقی که کمتر در دوربین کیارستمی دیده می شود! پس " آ ب ث آفریقا " خارج از تدوین و کارگردانی کم نظیر خود می تواند مجموعه ای ازعکاسی متحرک در سینمای مستند بشمار می آید. سال گذشته ( 1386 ) در حاشیه نخستین جشنواره سینمای مستند ایران – سینما حقیقت چند کارگاه آموزشی مستند برگزارشد که یکی از این کارگاهها به سینمای مستند گزارشی با حضور سیف الله صمدیان اختصاص یافت ، صمدیان در آن کارگاه تعریفش را از مستند های خود اینچنین بیان کرد: من به تعاریف ارائه شده پیش از این کاری ندارم و با نگاه خودم به جهان و هر آنچه در آن وجود دارد می نگرم. در فیلمهایم هم هیچ وقت تحقیق انجام ندادم اما با اتکا به نگاهم به جهان و برداشتهایم و همچنین جمع بندی تجربیاتم سعی کردم دست به خلق اثر مستند بزنم و درعین حال معتقدم با دوربین های کوچک دیجیتال کارهایی می توان انجام داد که حتی در خواب نمی توان آنها را دید!  در ادامه کمی درباره مستند " تهران ساعت 25 " که یکی از برترین نمونه های مستند گزارشی در سینمای مستند ایران محسوب می شود می پردازم." تهران ساعت 25 " فیلمی هوشمندانه است که شرایط اجتماعی ، فرهنگی و سیاسی ایران را مورد بررسی و نقد قرار می دهد، در زمانی که تیم ملی فوتبال ایران در برابر تیم ملی استرالیا پیروز شد و اجازه حضور در مسابقات جام جهانی 1998 فرانسه را گرفت ، صمدیان که خود عاشق فوتبال نیز است ! دوربین خانگی خود را بر می دارد و" تهران ساعت 25 " را می سازد " تهران ساعت 25 " با تصویری از سکوت تهران خاکستری و مرده شروع می شود! که بعد از پیروزی تیم فوتبال ایران به یکباره همه چیز تغییر می کند. دوربین صمدیان به میان شادمانی مردم کوچه و خیابان می رود ، مردمی که تا پیش از آن این فرصت را نمی دیدند که شادیهایشان را بروز دهند و در کنار هم به رقص و پایکوبی بپردازند ! فوتبال و پیروزی تیم ملی ایران فقط یک بهانه است برای اعلام وجود! دوربین صمدیان سعی می کند چیزی را از دست ندهد، پیرزنان و پیرمردان،کودکان،دختران و پسران جوان و... در بخش دیگری از این مستند دوربین به استادیوم آزادی تهران می رود که هلی کوپتر بازیکنان تیم ملی را در وسط زمین چمن ورزشگاه آزادی می نشاند، دوربین صمدیان بازیگوش است و این بازیگوشی جذاب ! حالا تصاویری می بینیم از زنان و دخترانی که بعد از حدود 2 دهه و برای اولین و آخر بار اجازه ورود به استادیوم را در کنار مردان گرفته اند و فریاد های شادی شان گوش فلک را کر کرده است ، دوربین تمرکز خاصی بر حضور زنان در استادیوم را نشان می دهد، درست در اوج شادمانی و استقبال زنان  و مردان در کنارهم ! صمدیان فیلم را به عقب می برد و ما تمام آن حدود 20 دقیقه فیلمی که دیده ایم را مجدد می بینیم اما اینبار بصورت دوره تند ( سرچ - رو به عقب ) و دوباره به جای اول برمی گردیم ! یعنی همان سکوت شهرخاکستری و بی جان که دیگر آدمهایش فرصتی برای اعلام وجود ندارند ! نام " تهران ساعت 25 " عنوانی است که در هیچ ساعتی وجود ندارد ! چون هر شبانه روز 24 ساعت نه 25 ساعت ! حالا این یک ساعت را چه کسی به ساعت رسمی کشور اضافه کرده ؟ این یک ساعت اضافه شده از آن سیف الله صمدیان است یا از آن مردم ؟ شما چه فکر می کنید ؟

|+| نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 2:36 قبل از ظهر  توسط هادي آفريده   | 

 
business articles